تو معصومه گشته ای و ما در سایه عصمت تو آرمیده

بانوی کرامت

هلهله و شادی فرشتگان از عرش به گوش می رسید. همه ی عرشیان و فرشیان در حجله ی انتظار خود، مشتاق بودند و بیقرار. مشتاق بانویی از سلاله ی پاک رحمت و کرامت. بانویی از تبار مهربانی و بخشش.

زمین تشنه ی حضور بود. سال ها بهانه ی آمدنش را می گرفت و بی تابی می کرد و منتظر شنیدن طنین گام های او و هم از بودن خویش به تنگ آمده بود و سایه ی امن لطف و بخششی را می جست.

او آمد و آرام آرام بر پهنه ی گیتی قدم گذاشت. او فرود آمد، بر دل های زنگار گرفته ی ما و این خاک بی نشانه را به حضور سبز و نورانی خود نشانه دار کرد. همگان انتظارش را می کشیدند. تمام ذرات هست و نیست بی تاب دیدارش بودند. واژگان پاکی و طهارت نیز به دنبال مصداق بارزی می گشتند تا به فرهنگ نامه ی امروز و هرروز تاریخ بیفزایند. پنجره ی دل ها به شوق روی او باز گشته و کوچه پس کوچه های شهر به مژده ی آمدنش عطرآگین شده بودند. همه به یکدیگر شادباش و تهنیت می گفتند.

آری بانوی من! همه جا سخن از تو بود. همه زبان ها واژه ی نام پر برکت تو «معصومه» را برای یکدیگر به ارمغان می آوردند. همگان لبریز شادی و شعف بودند. زنان و دختران بیشتر به خود می بالیدند؛ چرا که تو از جنس لطیف و ظریف آنان بودی و نامدار عرصه ی پاکدامنی. آنچه که زیور و زینت گرانقدر هر دختر و زنی بود و تو چقدر پرمعنا! آغاز دیگری بودی بر واژه ی مقدس پاکدامنی و عصمت ـ آنچنان که نام زیبایت بود.

بانوی من! در روزی نه چنان روزهای دیگر و در ساعتی نه همانند ساعاتی دیگر آمدی و بر دیدگان مشتاقان این شهر منّت نهادی. بانوی من! با آمدنت این عرصه و خاک نشان دار عزّت و ارجمندی گشت و تاجدار شکوه و بالندگی. این خاک از تو و حضور تو عزّت گرفت.

بی نام بود،نام دار شد.

غریب بود، آشنا شد.

بی پناه بود، پناهگاه و سایه سار امن و آسایش شد.

بانوی من! تو مثال و اسوه ی بی بدیل پاکی و عفّت شدی. یگانه ی طهارت و پاک دامنی.

زنان و دختران امروز و هر روز تاریخ از وجود تو و اندیشه ی پاک تو الگو گرفتند و مادران دامان عصمت و پاکی دخترانشان را به نام مبارک تو مزیّن ساختند و نام تو افتخاری شد بر پیشانی دختران این مرز و بوم. هر جا که معصومه ای بود ردپای زیبای پاکدامنی و طهارت تو به دنبالش نمایان می گشت.

بانوی من! با حضور پرقدر تو روزگار تلخ گمنامی زنان و دختران به سر آمد. چرا که نامداری از سلاله طهارت و پاکی پا به عرصه ی هستی گذاشته بود.

بانوی من! تو تاجی شدی بر سر زنان و دختران این خاک غم زده و شادی وصف ناشدنی بر دل های این ناآشنایان امیدوار.

و اکنون روزگاری است که تو در این خاک مأوا گرفته ای و دل ها به یمن قدوم تو آرام گرفته اند. تو پناهگاه ما شده ای و سنگ صبور لحظه های بیقراریمان.

هر دل بیقراری در جوار بارگاه تو آرام می گیرد و هر دل خسته ای هق هق دلتنگی اش را بر شانه های صبور تو سر می دهد. تو امید گشته ای و ما امیدوار.تو سایه سار گشته ای و ما در سایه ی بخشش تو جای گرفته. تو معصومه گشته ای و ما در پناه عصمت تو آرمیده.

دیری است که اهل این دیار میزبان کرامت و بخشش تو شده اند. میزبانانی که خود هیچ ندارند و عزّت و ارجمندی خود را از حضور پربرکت میهمان خود به عاریه گرفته اند. میزبانانی که هیچ ندارند تا ببخشند و از جود و بخشش تو به میهمانانشان تحفه می برند و کرامات و لطف تو را لالایی گرم شب های کودکانشان ساخته اند.

بانوی من! بر دیدگان ناچیز ما منّت نهادی و ما را سزاوار لطف بی پایان خود ساختی. ما نه آن چنان لایق این لطف و کرم بوده ایم و نه خواهیم بود. ولی می کوشیم تا شایسته نام پاک و معصومت باشیم و پاکدامنی و شایستگی تو را سرمشق هر لحظه و هر ثانیه ی خود و دختران این مرز و بوم سازیم.

می کوشیم تا لایق میزبانی تو باشیم. لایق میزبانی بانوی عصمت و پاکی!

لایق بانوی کرامت!

چاپ شده در روزنامه همشهری تاریخ 23شهریور به قلم نویسنده وبلاگ

/ 2 نظر / 16 بازدید
پاییزفصل زیبا

من از قفس تنهايى خويش بيرون نخواهم آمد! ولى در اين تنهايى جهان با من است. و من بيهوده در ماوراء جهان جهانى ديگر را آرزو مى كنم بیژن جلالی......[گل][گل][گل][گل]...سلام در((پاییزفصل زیبا ))با جدیدترین نوشته هایم آپم شما دعوتید ....ممنون