به مناسب آغاز مهر

چاپ شده در روزنامه همشهری قم به قلم نگارنده به تاریخ 1 مهر 92

رایحه خوش مهر

ماه مهتابی مهر از پشت روزهای داغ و گرم تابستان بیرون آمده.

بوی مهر می آید و مهربانی.

بوی ماه مدرسه می آید. حتّی اگر مدرسه ات پشت دیوار لحظه ها جا مانده باشد.

ماه مهر آمده.

ماه میزبانی نیم کت های صبور کلاس.

ماه میزبانی گچ های تشنه ی سرانگشتان بچه های بی حواس.

ماه شکفتن گل های زنگ دار تفریح  شاد حیاط مدرسه.

ماه مهر آمده و روزهای مهتابی مهر آغاز شده. روز هیاهوی بچه های شاد. روز معلم های صبور و پرحوصله. روز مدیرهای پرتلاش و روز باباهای مهربان فصل مدرسه.

روزی که همه ی دیوارها و نیم کت های مدرسه از خواب غبارآلود و پرخمیازه ی تابستانی بیدار می شوند.

روزی که درخت های خمیده و خسته ی حیاط مدرسه، دوباره قد می کشند و سایه خود را پهن می کنند برای کودکان پرحوصله ی زنگ های تفریح ـ همان جا که پاتوق لحظه های پر نشاط نشستن ها و خندیدن های پر خاطره ی بچه هاست. همان جا که دل ها گرد هم می  آیند و واژه ها را به بازی می گیرند تا روزی خاطره ی شاد دیروزهای درس و مدرسه شوند.

روزی  که مدرسه ها چشم به راهترند از بچه ها برای روزهای کتاب و درس و مدرسه. دل تنگ ترند از دل های بچه های برای ضرب و حساب و هندسه.

روز اول مهر است. کوچه های ساکت و بی حوصله و خیابان های بی منظره ی دیروز پر شده اند از لبخند های شاد کیف ها و کتاب های نو، مدادهای نتراشیده و پاک کن های سفید.

لبخند درخشان مدرسه به استقبال نگاه های مضطرب بچه ها آمده است.به استقبال دل های بی تاب در پی یافتن هم کلاسی و نیم کت جلو کلاس و کنار معلم.

صدای پای ثانیه های مهر و مهربانی به گوش می رسد. صدای زمزمه های ته کلاس و حضور و غیاب بچه های بی حواس. صدای دلنشین بچه های مدرسه در لابلای کتاب های نو و ورق نخورده اول سال. صدای اندیشه های تشنه و خط نخورده ای که چشم انتظار واژه های ناب و نم نم باران عاشقانه ی مهر ماه مدرسه اند و نگاه های مشتاق دانستن و آگاهی که برای یافتن و فهمیدن به هر جا سرک می کشند و همه جا را می کاوند.

اندیشه هایی که آمده اند تا بسازند. آمده اند تا حیاط ذهنشان را آبی بزنند، جارو کنند و غبار نادانی و ندانستن را بروبند و واژه های کهنه ی تابستانی خود را صفایی بدهند.آمده اند تا بسازند با واژه های هر روز مدرسه، خانه هایی از جنس اندیشه های بکر و ناب. خانه هایی با دیوارهایی از جنس آگاهی و دانایی. با پنجره هایی از جنس برگ های سبز سرزندگی و طراوت و چراغ پر نور فهم و دانایی را بیاویزند بر طاق بلند این رویش شگرف و نو.

آمده اند تا جشن بگیرند روز تولّد مدرسه را.

آمده اند تا زمزمه کنند:

«به نام خالق بی همتای فهم و دانایی.

به نام یگانه معبودی که قلم را آفرید و آن را شایسته ی سوگند خویش قرار داد.

به نام یگانه آفریدگاری که انسان را به زیور اندیشه و فکر آراست و او را امانتدار این ودیعه ی الهی قرار داد...»

کاش! کاش! همیشه کلاس اولی بمانیم و میهمان هر روز مدرسه و دانستن و دانایی.

کاش! قدر صمیمیت های بی ریای زنگ های تفریح مدرسه را بدانیم. قدر لحظه های پر قدر بودن با همکلاسی ها، نگاه های پر امید معلم و سکوت های زنگ امتحان و پرسش کلاس.

کاش! همیشه درسمان آب باشد. تا مثل آب پاک باشیم و زلال. مثل آب جاری شویم و برویم. مثل آب نهراسیم و دل به دریا بزنیم...

هر روز اول مهر است و هر روز آغاز پاییز و هر روز، روز آموختن و روز رویش غنچه ی فهم و دانایی. هر روز چشم به دهان معلم روزگار بدوزیم تا بگوید و ما با جان و دل گوش دهیم و برای ابد در زندگی مان به یاد داشته باشیم که باید در هر فصل پاییز و شروع مهر، ما نیز آغاز شویم.

هر روز به مدرسه ی حضور و دانایی برویم.

هر روز زنگ های تفریحی برای دل هایمان بگذاریم. زنگ هایی برای دویدن و نشستن و یا تنها نگریستن به هیاهو و نشاط همکلاسی ها.

به یاد داشته باشیم که مشق هایمان را به موقع بنویسیم. مشق امید، مشق زلال بودن و جاری شدن و آنگاه تکالیفمان را به معلم روزگار بدهیم تا خط بزند و بگوید: «امروز هم گذشت مشق فردایت را خوش خط تر بنویس.»

شب ها برنامه های فردایمان را آماده کنیم و در کیف ذهنمان بگذاریم و بگوییم: «فردا حتما بیست می شوم، حتما بیست می شوم...»

 

/ 0 نظر / 19 بازدید