صدای پای ماه رجب

اگر این ماه نبود، در لابلای ورق های مات و زنگار گرفته ی روزمرّگی ها، گم می شدیم و در ویرانه های تن های خاکیمان می افسردیم.

اگر ماه رجب نبود، شب ها سر بر شانه ی صبور که می گذاشتیم تا هق هق گم شدن هایمان را در تاریکی خودخواهی و خود بینی و خطاهای نابخشیده و زشتی درونمان را بر شانه ی مهربانش، نجوا کنیم.

چه خوب که این ماه هست!چه خوب که ما میهمان این لحظه های ناب بندگی و حضوریم!

او، آن خدای پوزش پذیر، ما را به ضیافت خود خوانده. او معدن بخشایش و اقیانوس مهربانی است، بلکه بس بزرگ و وصف ناپذیر. ولی به دور از رسم میهمانی است که ما عذرتقصیر نخواسته، به درگاه مهربان و مهمان نوازش برویم.

ماه رجب، مجالی دوباره است تا از حصار تن هایمان بگریزیم. از سایه ی غفلت برون آییم و خویشتن خویش را دریابیم و با طرفه نسیم رحمت الهی، در کوچه های خطابخشی و مغفرت الهی، گام برداریم.

ریزش باران رحمت رجب، فرصتی است تا زمین گردآلود دلمان از عطر خدایی شدن، تر شود. فرصتی است تا در سحرهای بندگی و دل دادگی با خود و خدایمان خلوت کنیم. به دالان های تاریک ذهنمان سری بزنیم و غبار ندانستن ها و اشتباهاتمان را از درو دیوارش بزداییم و نوای «العفو،العفو» سردهیم و با او نجوا کنیم:

«خدای خوب من!ای مهربان همیشگی!

به درگاه مهربانی و بخشش بی دریغت، پناه آورده ام.

از روزگار بودن ها و دویدن ها، دل سیرم.

به سوی تو ای جاودان دیروز و هرروز،روی آورده ام تا دستم را بگیری و از سر لطف و مهربانی بفشاری.

هفته ها و ماه هاست که کسی از سر مهر و به گرمی، آنها را در دستانش نگرفته؛ ای مهربان! دستانم، گرمای لطف و مهربانی تورا کم دارند.

چشمانم کم سو شده اند. نور حضور تو را کم دارند. از گردیدن در چشم خانه ی تن، به ستوه آمده اند. تا کی بی تو بودن و بی تو دم برآوردن!

از غیر تو سیرم و به تو تشنه! چه گواراست چشمه ی مهربانیت! جرعه ای ننوشیده حلاوت شیرین و گوارایش جانم را تازه گردانیده!ولی من به خود چه بد کرده ام و چه ستمکار بوده ام نسبت به خود! و چه فراموشکار نسبت به مهربانی تو!چگونه سال ها در کنارم بودی و من تو را ندیدم؟

ببخش!ببخش!مرا ببخش!

عذر تقصیر آورده ام.نادان بودم و ستمکار. اکنون به امید لطف تو به درگاهت آمده ام.

چقدر تو مهربانی و من گستاخ! مهربانی تو مرا این چنین گستاخ و بی پروا ساخته.

ببخش!ببخش!مرا ببخش!

طفلی خطاکارم. به غیر از درگاه تو جایی نمی شناسم.آیا مرا می رانی و جایم نمی دهی؟ آیا مرا به ناکجاهای نامهربانی و غربت تبعیدم می کنی؟ تو صاحب اختیاری؟ولی لطف و کرم تو بسیار.عذر تقصیر مرا بپذیر.گرچه تا کنون بسیارعهدها شکسته ام و نافرمانی ها کرده ام، ولی باز هم جز آستان تو بارگاه امنی نمی شناسم. جایی را نمی دانم که به آن پناه ببرم. در کوچه های غربت و تنهایی رهایم مکن!

من همان کودک دیروزم که از جای های بیگانه و غریب می هراسم. من همان کودک دیروزم که تنهایی مرا به گریه وامی دارد. تن خاکی ام بزرگ شده ولی دل کوچک و ساده ام کودکی بیش نیست. به این بیگانه، به این از همه جا رانده شده پناه ده ای مهربان! پناه ده، ای مهربان!پناهم ده، ای مهربان!

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
اندیشه

باسلام وآرزوی موفقیت آفرین به شما بااین همه سخاوت وارزش گذاری متشکرم خداوند به شما اجر جمیل عنایت فرماید[گل][گل][گل][دست]

مریم صادقی جو

سلام عزیزم - تبریک به خاطر وبلاگ جالبت-دذ این ماه من رو از دعای خیرت بی نسیب نکن-به خانوادت سلام منو برسون -مشتاق دیدارتم- التماس دعا